زمستان بود و فصل روسپیدی ها

برون افتاده پیدا بود دندانهای سرماها

تو گویی خنده بر بیچاره ها می کرد

نمی دانم چرا؟

به من گفتي اگر دوست ميداري مرا اكنون گل سرخي مهيا كن

ميان شهر گرديدم به هر گل فروشي بود پرسيدم كه گل داري؟

گفت:گل بهر كه و بهر چه مي خواهي؟

گفتم براي لعبتي طناز وافسونكار و آشوبگر

جوابم داد در دل اين سرما هرگز گل سرخي نمي يابي

به سان تشنه اي بودم كه مي گردد پي آبي

خجل و شرمسار سر در گريبانم فرو بردم

ولي ناگه ز چاك سينه ام ديدم گل سرخي

همان گل را براي تو فرستادم نمي دانم پسنديدي يا كه مستانه خنديدي!!!


 

نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه 1387/02/19 ساعت 15:11 موضوع | لینک ثابت