زمستان بود و فصل روسپیدی ها
برون افتاده پیدا بود دندانهای سرماها
تو گویی خنده بر بیچاره ها می کرد
نمی دانم چرا؟
به من گفتي اگر دوست ميداري مرا اكنون گل سرخي مهيا كن
ميان شهر گرديدم به هر گل فروشي بود پرسيدم كه گل داري؟
گفت:گل بهر كه و بهر چه مي خواهي؟
گفتم براي لعبتي طناز وافسونكار و آشوبگر
جوابم داد در دل اين سرما هرگز گل سرخي نمي يابي
به سان تشنه اي بودم كه مي گردد پي آبي
خجل و شرمسار سر در گريبانم فرو بردم
ولي ناگه ز چاك سينه ام ديدم گل سرخي
همان گل را براي تو فرستادم نمي دانم پسنديدي يا كه مستانه خنديدي!!!

نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه 1387/02/19 ساعت 15:11 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

من در این وبلاگ حرف های دلمو میزنم...
(¯`v´¯) عشق (¯`v´¯)
عشق فلسفه ی روح غنی
عشق عادت قلبای سخی
عشق آیینه آب روان
عشق آتشکده قلب جوان
عشق پرواز دو پرنده
عشق همراز سوزنده
عشق همنفس دل
عشق سازد و همدل
عشق ساقی هستی
عشق یاغی مستی
عشق بازار حراج
عشق حرکت امواج
عشق حضور همراه
عشق همسفر راه
عشق رمیدن دلها
عشق شکفتن گلها
عشق شکستن ضابطه ها
عشق پیوند عاطفه ها
عشق یک روح در دو تن
عشق ما هستیم نه من
عشق لذت بخشش
عشق بانوی سرکش
عشق ما من عاشق
عشق راز خلایق
عشق عروج عاشق
عشق مهد شقایق
عشق حجت دلست
عشق همراه منست
عشق آشیان پرنده ست
عشق سایبان منست
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
POWERED BY