![]() |
![]() |
|
| ستاره ها وقتی میشکنن میشن شهاب اما دل که میشکنه میشه سوال بی جواب! |
|
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟ چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟ خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/02/29ساعت 0:21 توسط من و دلم |
|
|
من نمی نویسم . پس هستم !
* ولی فکر بد نکن ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/10/08ساعت 19:40 توسط من و دلم |
|
|
میدونی به آدمی که از همه جا رونده و سر خورده شده چی میگن ؟!!
---------------------------
آن رخ شاداب و زیبا یادم آید
آن همه ناز و تمنا، یادم آید گونه ات چون برگ گل بود و دلم را برده بود آسان به یغما، یادم آید با غرور و ناز، هر جا می گذشتی می شدم محو تماشا، یادم آید دل چنان در دام زلفت بود حیران مثل صیدی مانده تنها، یادم آید قصه ی زیبائیت ورد زبانها بود، در اینجا و آنجا، یادم آید حالیا بنشسته بر سر برف پیری باز هم آن عشق و رؤیا یادم آید حیف، گم شد دیگر آن شور و جوانی زان گذشته، داستان ها یادم آید |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/08/30ساعت 15:46 توسط من و دلم |
|
|
در افسانهها آمده، روزی كه خداوند جهان را آفرید، فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا برای پنهان كردن راز زندگی پیشنهاد بدهند. یكی از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا، آنرا در زیر زمین مدفون كن. فرشته دیگری گفت: آنرا در زیر دریاها قرار بده. و سومی گفت: راز زندگی را در كوهها قرار بده.
ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفتههای شما عمل كنم، فقط تعداد كمی از بندگانم قادر خواهند بود آنرا بیابند، در حالی كه من میخواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد. در این هنگام یكی از فرشتگان گفت: فهمیدم كجا، ای خدای مهربان، راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده، زیرا هیچكس به این فكر نمیافتد كه برای پیدا كردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه كند. و خداوند این فكر را پسندید.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/10/04ساعت 1:31 توسط من و دلم |
|
|
روزی ، روزگاری پادشاهی 4 همسر داشت. ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/10/02ساعت 22:26 توسط من و دلم |
|
|
نه از خاکم، نه از بادم نه در بندم، نه آزادم نه آن لیلاترین مجنون نه شیرینم نه فرهادم نه از آتش، نه از سنگم نه از رومم، نه از زنگم فقط مثل تو غمگینم فقط مثل تو دلتنگم چه غمگینم چه تنهایم نه پنهانم نه پیدایم نه آرامی به شب دارم نه امیدی به فردایم چه امیدی ...چه فردایی ... اگر خوشحال، اگر غمگین چه فرقی داره تنهایی...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/09/26ساعت 1:18 توسط من و دلم |
|
|
جاری ساختن کلمات برای به زبان آوردن آسان است. بدست آوردن بعضی چیزها آسان است.اما بدست آوردن انسان حقیقی سخت است. زندگی پایان میپذیرد وقتی تو رویاهایت را متوقف میکنی،عادت ها پایان میپذیرد وقتی تو باورهایت را متوقف میکنی،عشق پایان میپذیرد وقتی تو گریه هایت را متوقف میکنی،دوستی پایان میپذیرد وقتی تو سهم آنرا از من دریغ میکنی. پس اینها را با کسی که به عنوان دوست حقیقی فرض میکنی تقسیم کن. عشق بدون قید.......صحبت بدون منظور.....داد و ستد بدون دلیل....... و توجه بدون انتظار........ اینها حقیقت و قلب یک دوست واقعی است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/09/21ساعت 0:28 توسط من و دلم |
|
|
سلام دوستان یک شعر بسیار بسیار زیبا از مولانا براتون نوشتم.. امیدوارم شما هم مثل من لذت ببرید ... ممنون از دریای لطف شما زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن گردشـــی در کوچــه باغ راز کن.
هر که عشقش در تماشا نقش بست عینک بد بینی خود را شکسـت.
علـت عـاشــــق زعـلتــها جــداســـت عشق اسطرلاب اسرار خداست
من مـیـــان جســـمها جــان دیـــده ام درد را افکنـــده درمـان دیـــده ام
دیــــده ام بــر شـــاخه احـســـاســها می تپــد دل در شمیــــم یاسها
زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـکهاست زندگی باغ تماشـــای خداســت
گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــدا شود می تواند زشــت هم زیبا شــود
حال من ,در شهر احسـاسم گم است حال من ,عشق تمام مردم است
زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا صبـــح هـا , لبـخند هـا , آوازهـــا
ای خــــطوط چهــــره ات قـــــــرآن من ای تـو جـان جـان جـان جـان مـن
با تـــو اشــــعارم پـر از تــو مــی شـود مثنوی هایـم همــه نو می شـود.
حرفـهایـم مــــرده را جــــان می دهــد واژه هایـم بوی بـاران می دهـــد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/09/10ساعت 22:2 توسط من و دلم |
|
|
خدایا * وصیت - وحید امیری - شهریور 1381 |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/09/05ساعت 11:1 توسط من و دلم |
|
|
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان * خوش به حالشون
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/09/01ساعت 0:34 توسط من و دلم |
|
|
ای ساربان آهسته ران کارام جانم میرود گویی که نیشی دور از او بر استخوانم میرود
کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/08/28ساعت 1:39 توسط من و دلم |
|
|
چه امیدها که بر تار مویی بسته بودم چه سوداها که در سر نمیپروراندم چه حسرتها که به چشم میدیدم و چه آرزوها که در ذهن نمی خواندم افسوس که بر باد شد و رفت افسوس که با نگاهی بر باد رفت افسوس که با کلامی رشته رویا ها پاره شد افسوس که دست ستمگر باد ریشههایم را از خاک بر آورد افسوس که جور زمانه گرد بر چهرهام نگاشت افسوس ... چه نواها که با امید خواندم چه سوزها که با باد گفتم چه اشکها که با ابر قسمت کردم افسوس ... افسوس که سرابی بیش نبود دریای بی منتهای وصال افسوس که نوایم در گلویم خاموش شد افسوس که باد سوز دل مرا ننشنید افسوس که ابر بغضش را نشکست چه عبث پیمودم چه خیالی .... چه خیالی ، دل من در رویاست زندگی در جنگ است !! من از جفای روزگار نهراسیدم مرا از جور زمانه باکی نیست دروود بر سختیها دروود بر زندگی دروود بر باد دروود بر ابر دروود بر امید
دروود بر بلندای جفای روزگار
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/08/25ساعت 2:46 توسط من و دلم |
|
|
چندين سال پيش، دختري نابينا زندگي مي كرد كه به خاطر نابينا بودن از خويش متنفر بود. او از همه نفرت داشت الا نامزدش.
روزي به پسر گفت كه اگر روزي بتواند دنيا را ببيند، آن روز روز ازدواجشان خواهد بود. تا اينكه سرانجام شانس به او روي آورد و شخصي حاضر شد تا يك جفت چشم به دختر اهدا كند. آنگاه بود كه توانست همه چيز، از جمله نامزدش را ببيند. پسر شادمانه از دختر پرسيد: آيا زمان ازدواج ما فرا رسيده؟ دختر وقتي كه ديد پسر نابيناست، شوكه شد! بنابراين در پاسخ گفت: "متاسفم، نمي تونم باهات ازدواج كنم، آخه تو نابينايي." "پسر در حالي كه به پهناي صورتش اشك مي ريخت، سرش را پايين انداخت و از كنار تخت دختر دور شد. بعد رو به سوي دختر كرد و گفت: " ازت خواهش مي كنم مراقب چشمان من باشي."
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/08/22ساعت 14:21 توسط من و دلم |
|
|
به دنبال کدامین قصه و افسانه میگردی؟! در این بیغوله رد پایی از یاران نمی یابی ! چراغ شیخ شد خاموش و این افسانه روشن شد : که در شهر ددان،میراثی از انسان نمی یابی !!! در دو روز عمر کوته،سخت جانی کردم با همه نـــــــــــا مهربانان،مهربانی کردم ! همدلی ، هم آشیـــــــــــــــانی ، هم زبانی کردم بعــد از این بر چرخ بازیگر،امیدم نیست ، نیست آن سر انجامی که بخشاید،نویدم نیست،نیست هدیه از ایام جز موی سپیدم نیست،نیست من نه هرگز شکوه ای از روزگاران کرده ام نه شکایت از دو رنگی های یاران کرده ام گرچه شکوه بر زبانم ، میفشارد استخوانم من که با این برگ ریزان،روز و شب سر کرده ام صد گل امید را در سینه پرپر کرده ام ................. دست تقدیر زمانه،کرده همرنگ خزانم پشت سر پلها شکسته،پیش رو نقش سرابی هوشیار افتاده مستی،در خرابات خرابی مهربانی کیمیا شد،مردمی دیریست مرده سر فرازی را که داند،سر به زیری سر سپرده ...... میروم دل مردگی ها را ز سر بیرون کنم گر فلک با من نسازد،چرخ را وارون کنم بر کلام نا هماهنگ جدایی خط کشم در سرود آفرینش،نغمه ای موزون کنم در دو روز عمر خود بسیار حرمان دیده ام بس ملامتها کزین،نا مردمان بشنیده ام سر دهد در گوش جانم،موی همرنگ خزانم من که عمر رفته را بر خاکستر غم چیده ام زین سبب ، گردی ز خاکستر به خود پاشیده ام گر بمانم یا نمانم ، بند این پیر زمانه ام !! ............. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/08/21ساعت 13:58 توسط من و دلم |
|
|
دوباره غروب جمعه شد و من دلم خیلی گرفته اومدم اینجا یکم درد و دل کنم ... از همتون ممنونم که نوشته هامو میخونین
دلم گرفته آسمون نمیتونم گریه کنم شکنجه میشم از خودم نمیتونم شکوه کنم انگاری کوه غصه ها رو سینه من اومده آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده چندین دل در پی هم به فراموشی سپردندت و تو طعم تلخ فراموش شدن را چشیدی.. اما اینبار که کسی آمده که فراموش کردنت را باور ندارد ، تو خود او را محکوم به فراموش کردن و فراموش شدن نکن.اما دل کوچکم هیچگاه وسعت دل دریائیت را فراموش نمیکند. به خود میبالم که پس از صبرو صبرو بازهم صبرکسی را یافتم، دلی را شناختم که لایق شناختن و ماندن است ... توانستم قلب پاک و مهربانی بیابم که ارزش دوست داشتن را در وجودش حس کنم. حال ندامت را به قلبم راه نمیدهم چون آمدنش ، ماندنش و شاید رفتنش هم نشانی از قلب مهربانش است. * اشک در چشمان من طوفان غم دارد خنده بر لب میکنم تا کس نداند راز من |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/08/18ساعت 17:15 توسط من و دلم |
|
|
بود و نبودم شدی ، همه وجودم شدی ... برای زنده بودن ، تنها دلیلم شدی ببین چه کاری دادی دستم ،که حالا دیگه یه دیوونه هستم اگه بخوای بری از پیشم ، یه عاشقی دلشکسته ام !* من با تو ام
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/08/17ساعت 17:49 توسط من و دلم |
|
|
یه دروغ بزرگ : من خیلی حالم خوبه ، همه چیز عالی پیش میره ... !!! * دروغ چیز بدیه...!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/08/17ساعت 10:8 توسط من و دلم |
|
|
پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی، می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد
رفت. آهسته آهسته می خزید. دشوار و کند... و دورها همیشه دور بود. سنگ پشت، تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید. پرنده ای در آسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت : این عدل نیست، این عدل نیست. کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی، من هیچگاه نمی رسم، هیچگاه... و در لاک سنگی خود خزید به نیت نا امیدی. خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد. کره ای کوچک بود. و گفت : نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمی رسد. چون رسیدنی در کار نیست،فقط رفتن است. حتی اگر اندکی. و هر بار که می روی رسیده ای و باور کن انچه بر دوش توست تنها لاکی سنگی نیست، تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی. پاره ای از مرا. خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راه ها چندان دور؛ سنگ پشت به راه افتاد و گفت : رفتن؛ حتی اگر اندکی. و پاره ای از «او» را بر دوش کشید. * نا امید نباش بچه جون - به خدا توکل کن و برو ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/08/16ساعت 23:58 توسط من و دلم |
|
|
بهش گفتم : یه روزی قدرمو میدونی که دیره ، روزی که کسی سراغت نمیگیره یه روزی میدونی که من چی و کی بودم،روزی که از نبودنم غصت میگیره و همچنین گفتم که : باشه خوبم از کنارت ساده میرم، با وجود اینکه میدونم میمیرم به خدا قدرمو میدونی یه روزی،روزی که از تو جدا میشه مسیرم قدرمو میدونی یه روز، یادم میوفتی شب و روز صدام تو گوشت میپیچه مثل یه آه سینه سوز حسرت یک لحظه نگام، دلتنگ میشی بدجور برام اون روزا دور نیست به خدا،حتی به خوابت نمیام چندین بار هم گفته بودم : یه روزی قدرمو میدونی که دیره،اسم من از توی لحظه هات نمیره دیگه نیستم اون شبای پر ستاره،وقتی که دلت بهونمو میگیره اما اون روزا خدا کنه نباشم من میبینم اون شبایی رو که دیگه ، واسه گریه شونه هامو کم میاری ! * فکر کنم دیگه همه چیز تمومه - مسیر کاملا جدا شده ... !
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/08/15ساعت 20:30 توسط من و دلم |
|
|
خیلی هوای مردن کردم !
دعا کنید بمیرم یه سور حسابی میدم بهتون .. !!!!! ای خداااااااااااااااا ... اگه خود کشی گناه نبود ... چه حالی میداد ! * بمیر بابا !
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/08/14ساعت 23:36 توسط من و دلم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من در این وبلاگ حرف های دلمو میزنم...
(¯`v´¯) عشق (¯`v´¯) عشق فلسفه ی روح غنی عشق عادت قلبای سخی عشق آیینه آب روان عشق آتشکده قلب جوان عشق پرواز دو پرنده عشق همراز سوزنده عشق همنفس دل عشق سازد و همدل عشق ساقی هستی عشق یاغی مستی عشق بازار حراج عشق حرکت امواج عشق حضور همراه عشق همسفر راه عشق رمیدن دلها عشق شکفتن گلها عشق شکستن ضابطه ها عشق پیوند عاطفه ها عشق یک روح در دو تن عشق ما هستیم نه من عشق لذت بخشش عشق بانوی سرکش عشق ما من عاشق عشق راز خلایق عشق عروج عاشق عشق مهد شقایق عشق حجت دلست عشق همراه منست عشق آشیان پرنده ست عشق سایبان منست |
| پیوندهای روزانه |
|
فریاد... عشق یعنی.... داستان لاک پشت پس از باران ... ای ساربان آهسته ران .. آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
عاشقانه ها تصاویر نکات آموزنده مطالب جالب |
| نویسندگان |
|
مهسا من و دلم |
|
RSS
|