تبليغاتX
من ، تو و یه عالمه حرف
ستاره ها وقتی میشکنن میشن شهاب اما دل که میشکنه میشه سوال بی جواب!

ای ساربان آهسته ران کارام جانم می‌رود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود

من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او بر استخوانم میرود


محمل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود

 

او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود

با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود

بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

20

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/28ساعت 1:39  توسط من و دلم | 
در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی میکردند شادی" غم"غرور "عشق و... روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده و جزیره را ترک کردن.

وقتی جزیره به زیر آب رفت عشق از ثروت که قایقی با شکوه داشت کمک خواست و گفت:آ یا میتونم با تو همسفر شوم؟ ثروت گفت:نه  من مقدار زیادی طلا و نقره دارم و جایی برای تو ندارم . عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکانی امن بود کمک خواست. غرور گفت:نه چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد. غم در نزدیکی عشق بود .پس عشق به او گفت:اجازه بده  که با تو بیایم غم با صدای حزن آلود  گفت: آه من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تنها باشم. عشق سراغ شادی رفت و او را صدا  زد اما او انقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را نشنید.اب هر لحظه بالاتر میاد و عشق دیگر ناامید شد که ناگهان صدایی سالخورده گفت من تو را خواهم برد.

عشق از خوشحالی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع سوار قایق شد. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود  ادامه داد و عشق تازه متوجه شدکه چقدر به گردن پیرمرد حق دارد.عشق نزد علم رفت و گفت ان پیرمرد کی بود که جان مرا نجات داد؟ علم پاسخ داد : زمان عشق با تعجب پرسید چرا زمان به من کمک کرد؟ علم لبخندی زد و گفت:

                                      زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/26ساعت 20:25  توسط مهسا | 

نمي دونم چرا  الكي لبخند ميزنم  الكي خودمو شاد نشون ميدم از بغض ميخوام  بتركم همه رو آروم ميكنم اما خودمو  نميتونم  از فردايي كه ميخواد بياد ميترسم

از اين كه خدا ميخواد با من چه كار كنه دلم ميخواد فرار كنم دلم ميخواد بميرم

من ميخوام با صداي بلند گريه كنم ميخوام داد بزنم

اي خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/25ساعت 21:8  توسط مهسا | 

چه امیدها که بر تار مویی بسته بودم

چه سوداها که در سر نمی‌پروراندم

چه حسرت‌ها که به چشم می‌دیدم

و چه آرزوها که در ذهن نمی خواندم

 

افسوس که بر باد شد و رفت

افسوس که با نگاهی بر باد رفت

افسوس که با کلامی رشته رویا ها پاره شد

افسوس که دست ستمگر باد ریشه‌هایم را از خاک بر آورد

افسوس که جور زمانه گرد بر چهره‌ام نگاشت

افسوس ...

 

چه نواها که با امید خواندم

چه سوزها که با باد گفتم

چه اشک‌ها که با ابر قسمت کردم

افسوس ...

افسوس که سرابی بیش نبود

دریای بی منتهای وصال

 

افسوس که نوایم در گلویم خاموش شد

افسوس که باد سوز دل مرا ننشنید

افسوس که ابر بغضش را نشکست

 

چه عبث پیمودم

چه خیالی .... چه خیالی ،

دل من در رویاست

زندگی در جنگ است !!

 

من از جفای روزگار نهراسیدم

مرا از جور زمانه باکی نیست

دروود بر سختی‌ها

دروود بر زندگی

دروود بر باد

دروود بر ابر

دروود بر امید

 

    دروود بر بلندای جفای روزگار

 

      ashk

  

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/25ساعت 2:46  توسط من و دلم | 
چندين سال پيش، دختري نابينا زندگي مي كرد كه به خاطر نابينا بودن از خويش متنفر بود. او از همه نفرت داشت الا نامزدش.
روزي به پسر گفت كه اگر روزي بتواند دنيا را ببيند، آن روز روز ازدواجشان خواهد بود. تا اينكه سرانجام شانس به او روي آورد و شخصي حاضر شد تا يك جفت چشم به دختر اهدا كند. آنگاه بود كه توانست همه چيز، از جمله نامزدش را ببيند.
پسر شادمانه از دختر پرسيد: آيا زمان ازدواج ما فرا رسيده؟ دختر وقتي كه ديد پسر نابيناست، شوكه شد! بنابراين در پاسخ گفت: "متاسفم، نمي تونم باهات ازدواج كنم، آخه تو نابينايي."
"پسر در حالي كه به پهناي صورتش اشك مي ريخت، سرش را پايين انداخت و از كنار تخت دختر دور شد. بعد رو به سوي دختر كرد و گفت:

" ازت خواهش مي كنم مراقب چشمان من باشي."

   

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/22ساعت 14:21  توسط من و دلم | 

به دنبال کدامین قصه و افسانه میگردی؟!

در این بیغوله رد پایی از یاران نمی یابی !

چراغ شیخ شد خاموش و این افسانه روشن شد :

که در شهر ددان،میراثی از انسان نمی یابی !!!

در دو روز عمر کوته،سخت جانی کردم

با همه نـــــــــــا مهربانان،مهربانی کردم !

همدلی ، هم آشیـــــــــــــــانی ، هم زبانی کردم

بعــد از این بر چرخ بازیگر،امیدم نیست ، نیست

آن سر انجامی که بخشاید،نویدم نیست،نیست

هدیه از ایام جز موی سپیدم نیست،نیست

من نه هرگز شکوه ای از روزگاران کرده ام

نه شکایت از دو رنگی های یاران کرده ام

گرچه شکوه بر زبانم ، میفشارد استخوانم

من که با این برگ ریزان،روز و شب سر کرده ام

صد گل امید را در سینه پرپر کرده ام

.................

دست تقدیر زمانه،کرده همرنگ خزانم

پشت سر پلها شکسته،پیش رو نقش سرابی

هوشیار افتاده مستی،در خرابات خرابی

مهربانی کیمیا شد،مردمی دیریست مرده

سر فرازی را که داند،سر به زیری سر سپرده

......

میروم دل مردگی ها را ز سر بیرون کنم

گر فلک با من نسازد،چرخ را وارون کنم

بر کلام نا هماهنگ جدایی خط کشم

در سرود آفرینش،نغمه ای موزون کنم

در دو روز عمر خود بسیار حرمان دیده ام

بس ملامتها کزین،نا مردمان بشنیده ام

سر دهد در گوش جانم،موی همرنگ خزانم

من که عمر رفته را بر خاکستر غم چیده ام

زین سبب ، گردی ز خاکستر به خود پاشیده ام

گر بمانم یا نمانم ، بند این پیر زمانه ام !!

.............

 203

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/21ساعت 13:58  توسط من و دلم | 

دوباره غروب جمعه شد و من دلم خیلی گرفته

اومدم اینجا یکم درد و دل کنم ...

از همتون ممنونم که نوشته هامو میخونین

دلم گرفته آسمون نمیتونم گریه کنم

شکنجه میشم از خودم نمیتونم شکوه کنم

انگاری کوه غصه ها رو سینه من اومده

آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده

چندین دل در پی هم به فراموشی سپردندت و تو طعم تلخ فراموش شدن را چشیدی..

اما اینبار که کسی آمده که فراموش کردنت را باور ندارد ، تو خود او را محکوم به فراموش کردن و فراموش شدن نکن.اما دل کوچکم هیچگاه وسعت دل دریائیت را فراموش نمیکند.

به خود میبالم که پس از صبرو صبرو بازهم صبرکسی را یافتم، دلی را شناختم که لایق شناختن و ماندن است ...

توانستم قلب پاک و مهربانی بیابم که ارزش دوست داشتن را در وجودش حس کنم.

حال ندامت را به قلبم راه نمیدهم چون آمدنش ، ماندنش و شاید رفتنش هم نشانی از قلب مهربانش است.

* اشک در چشمان من طوفان غم دارد                خنده بر لب میکنم تا کس نداند راز من

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/18ساعت 17:15  توسط من و دلم | 

بود و نبودم شدی ، همه وجودم شدی ...

برای زنده بودن ، تنها دلیلم شدی

ببین چه کاری دادی دستم ،که حالا دیگه یه دیوونه هستم

 اگه بخوای بری از پیشم ، یه عاشقی دلشکسته ام !

* من با تو ام

Dooset Daram

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/17ساعت 17:49  توسط من و دلم | 

دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشکهای گرم عاشقونه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/17ساعت 10:17  توسط مهسا | 
 

یه دروغ بزرگ :01

 من خیلی حالم خوبه ، همه چیز عالی پیش میره ... !!!

* دروغ چیز بدیه...!   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/17ساعت 10:8  توسط من و دلم | 
پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی، می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد

رفت. آهسته آهسته می خزید. دشوار و کند... و دورها همیشه دور بود.

سنگ پشت، تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید. پرنده ای در

آسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت : این عدل نیست، این عدل نیست. کاش

پشتم را این همه سنگین نمی کردی، من هیچگاه نمی رسم، هیچگاه... و در لاک سنگی خود خزید

به نیت نا امیدی.

خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد. کره ای کوچک بود. و گفت : نگاه کن،

ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمی رسد. چون رسیدنی در کار نیست،‌فقط رفتن است. حتی اگر اندکی.

و هر بار که می روی رسیده ای و باور کن انچه بر دوش توست تنها لاکی سنگی نیست، تو پاره ای از

هستی را بر دوش می کشی. پاره ای از مرا.

خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راه ها چندان دور؛ سنگ

پشت به راه افتاد و گفت : رفتن؛ حتی اگر اندکی. و پاره ای از «او» را بر دوش کشید.

* نا امید نباش بچه جون - به خدا توکل کن و برو !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/16ساعت 23:58  توسط من و دلم | 

بهش گفتم :

یه روزی قدرمو میدونی که دیره ، روزی که کسی سراغت نمیگیره

یه روزی میدونی که من چی و کی بودم،روزی که از نبودنم غصت میگیره

و همچنین گفتم که :

باشه خوبم از کنارت ساده میرم، با وجود اینکه میدونم میمیرم

به خدا قدرمو میدونی یه روزی،روزی که از تو جدا میشه مسیرم

قدرمو میدونی یه روز، یادم میوفتی شب و روز

صدام تو گوشت میپیچه مثل یه آه سینه سوز

حسرت یک لحظه نگام، دلتنگ میشی بدجور برام

اون روزا دور نیست به خدا،حتی به خوابت نمیام

چندین بار هم گفته بودم :

یه روزی قدرمو میدونی که دیره،اسم من از توی لحظه هات نمیره

دیگه نیستم اون شبای پر ستاره،وقتی که دلت بهونمو میگیره

اما اون روزا خدا کنه نباشم ، نشنوم از رفتن من غصه داری

من میبینم اون شبایی رو که دیگه ، واسه گریه شونه هامو کم میاری !

* فکر کنم دیگه همه چیز تمومه - مسیر کاملا جدا شده ... !  

 

01020

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/15ساعت 20:30  توسط من و دلم | 
خیلی هوای مردن کردم !
دعا کنید بمیرم یه سور حسابی میدم بهتون .. !!!!!

ای خداااااااااااااااا ...

اگه خود کشی گناه نبود ... چه حالی میداد !
رگمو میزدم و خونمو می پاشیدم به در و دیوار و روی  آیینه با خونم مینوشتم : من و دلم!

* بمیر بابا !

من و دلم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/14ساعت 23:36  توسط من و دلم | 

از دست تو نیست،دل من از گریه پره

مثل تو طاقت نداره،واسه تو هر دم میباره

دیگه اشکای من طاقت موندن ندارن

نباشی بی تو باز میمیرن،میریزن،بیتو هر دم می بارن

یه ستاره داره چشمک میزنه از آسمون

داره دلمو میبره،یه جای بی نام و نشون

اون ستاه همون چشمای تواِ توو آسمون

داره پرپر می زنه،دلم واسه دیدن اون

تو تموم دنیامی ، تو تموم حرفامی

تو همه ی لحظه ی گرم عاشق بودنی

Tanhaye Penhan

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/12ساعت 17:3  توسط من و دلم | 

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند.

هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم

زیرا چو زاهدان سیه كار خرقه پوش

پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود

بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا

نام خدا نبردن از آن به كه زیر لب

بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا

ما را چه غم كه شیخ شبی در میان جمع

بر رویمان ببست به شادی در بهشت

او می گشاید ... او كه به لطف و صفای خویش

گوئی كه خاك طینت ما را ز غم سرشت

توفان طعنه خنده ما را ز لب نشست

كوهیم و در میانه دریا نشسته ایم

چون سینه جای گوهر یكتای راستیست

زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم

مائیم ... ما كه طعنه زاهد شنیده ایم

مائیم ... ما كه جامه تقوی دریده ایم

زیرا درون جامه بجز پیكر فریب

زین هادیان راه حقیقت ندیده ایم!

آن آتشی كه در دل ما شعله می كشید

گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود

دیگر بما كه سوخته ایم از شرار عشق

نام گناهكاره رسوا! نداده بود

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان

در گوش هم حكایت عشق مدام! ما

«هرگز نمیرد آنكه دلش زنده شد بعشق

ثبت است در جریده عالم دوام ما»

* راستی عشق از نظر شما چه معنی میده ؟!

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/12ساعت 7:36  توسط من و دلم | 
زندگی یعنی گذشتن از پستی و بلندیها و کسی در زندگی موفق هست که به سلامت از این پستی و بلندیها بگذرد .

زندگی یعنیبا هم تفاهم داشتن ،به هم عشق ورزیدن .

زندگی یعنی شکیبایی بردباری

زندگی همانند سفری است درازا پر از آه و درد پر از شادی و شعف .

زندگی یعهنی پروتز به سوی خوشبختی

زندگی سبد گل است آن رابه دیگران نیز هدیه کنیم

زندگی همچون ریسمانی در قعر چاه است پس بیاید همگی به ریسمان الهی پنا ببریم

زندگی مبادله عواطف است

زندگی سفر است پس بیایید همسفران خوبی برای دیگران باشیم

زندگی ساعت خوش با هم بودن است

زندگی آب روان است پس بیایید آب را گل نکنیم

زندگی رودخانه ای است پر پیچ و خم که در مسیری به سوی خشکی می رود و در مسیری به اقیانوس بیکران حق

زندگی گذرگاه پر پیچ و خم ناکامی ها و مرارت ها و زمانی مسیر خوشبختیها است

در زندگی برای رسیدن به خوشبختی باید همانند کوه استوار بود

در زندگی برای رسیدن به خوشبختی باید از هفت خوان سختیها عبور کرد
+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/12ساعت 7:10  توسط من و دلم | 

باور نکن تنهاییت را، من در تو پنهانم تو در من
از من به من نزدیکتر تو ، از تو به تو نزدیکتر من !
باور نکن تنهاییت را،تا یک دل و یک درد داریم
تا در عبور از کوچه ی عشق بر دوش هم سر میگذاریم
دل تاب تنهایی ندارد،باور نکن تنهاییت را
 هر جای این دنیا که باشی من با تو ام تنهای تنها
 من با تو ام هر جا که هستی حتی اگر با هم نباشیم
 حتی اگر یک لحظه یک روز، با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر، با من بیا تا کعبه ی دل
 باور نکن تنهاییت را ، من با تو ام منزل به منزل..

tanhayepenhan01

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/10ساعت 0:30  توسط من و دلم | 

منو درگیر خودت کن تا جهانم زیر و رو شه

تا سکوت هر شب من با هجومت زیر و رو شه

بی هوا بدون مقصد سمت طوفان تو میرم

منو درگیر خودت کن تا که آرامش بگیرم

با خیال تو هنوزم مثل هر روز و همیشه

هر شب حافظه ی من پر تصویر تو میشه

با من غریبگی نکن با من که در گیر تو ام

چشماتو از من برندار من مات تصویر تو ام

تو همینجایی همیشه با تو شب شکل یه رویاست

آخرین نقطه ی دنیا توو جهان من همینجاست

تو همینجایی و هر روز من به تنهایی دچارم

منو نزدیک خودم کن تا تو را یادم بیارم

با من غریبگی نکن با من که در گیر تو ام

چشماتو از من برندار من مات تصویر تو ام

....

21001

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/08ساعت 9:48  توسط من و دلم | 

dokhtarak

دختره اونجا نشسته،گریه میکنه،زاری میکنه .....  !!!!

* منم اینجا نشستم واسه شما گلواژه مینوسیم !

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/07ساعت 11:2  توسط من و دلم | 

پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش

من رسیدم رو به آخر، تو بیا شروع من باش

شبو از قصه جدا کن،چکه کن رو باور من

خط بکش رو جای پای گریه های آخر من

اسمتو ببخش به لبهام،بی تو خالیه نفسهام

خط بکش رو باور من،زیر سایه بون دستام

خواب سبز رازقی باش،عاشق همیشگی باش

خسته ام از تلخی شب،تو طلوع زندگی باش

من پر از حرف سکوتم،خالیم رو به سقوطم

بی تو و آبیه عشقت،تشنه ام کویر لوتم

نمی خوام آشفته باشم،آرزوی خفته باشم

تو نذار آخر قصه،حرفمو نگفته باشم

پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش

من رسیدم رو به آخر، تو بیا شروع من باش

تو بیا شروع من باش

3220

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/06ساعت 19:34  توسط من و دلم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من در این وبلاگ حرف های دلمو میزنم...
(¯`v´¯) عشق (¯`v´¯)
عشق فلسفه ی روح غنی
عشق عادت قلبای سخی
عشق آیینه آب روان
عشق آتشکده قلب جوان
عشق پرواز دو پرنده
عشق همراز سوزنده
عشق همنفس دل
عشق سازد و همدل
عشق ساقی هستی
عشق یاغی مستی
عشق بازار حراج
عشق حرکت امواج
عشق حضور همراه
عشق همسفر راه
عشق رمیدن دلها
عشق شکفتن گلها
عشق شکستن ضابطه ها
عشق پیوند عاطفه ها
عشق یک روح در دو تن
عشق ما هستیم نه من
عشق لذت بخشش
عشق بانوی سرکش
عشق ما من عاشق
عشق راز خلایق
عشق عروج عاشق
عشق مهد شقایق
عشق حجت دلست
عشق همراه منست
عشق آشیان پرنده ست
عشق سایبان منست

پیوندهای روزانه
فریاد...
عشق یعنی....
داستان لاک پشت
پس از باران ...
ای ساربان آهسته ران ..

آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
آرشیو موضوعی
عاشقانه ها
تصاویر
نکات آموزنده
مطالب جالب
نویسندگان
مهسا
من و دلم
پیوندها
دلشكسته تنها
پسرونه عشقولانه دخترونه
دردو دل قاصدك جوان
مجيد
تنهاترین من، تنها نذار منو
گذرگاه خيال
و خداوند عشق را آفرید
مینای تنها
دلم میخواد...
اشکی از جنس خدا
شب بارانی
๑۩۞۩๑غریبه آشنا๑۩۞۩๑
جوک و اس ام اس(ستاره خانم)
سوگند عشق
فارنهایت
آسمون عاشقي
مشكي رنگ عشقه
دوست داشتم(سوگند جون)
سياوش
دفتر عشق
زندگي زيباست اگر...
عشق مشرقي
چشمان آبي
بزرگترين وبلاگ ايراني
عاشقت خواهم ماند
دل نوشته ها
من و سحر
asemane por setareh
ماردین
غریب آشنا دوستت دارم تورا
تارا جون
كلبه محبت
ماردین هادی سرشت
bahane
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM