ای ساربان آهسته ران کارام جانم میرود گویی که نیشی دور از او بر استخوانم میرود کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
وان دل که با خود داشتم با دلستانم میرود
من ماندهام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
محمل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود
با آن همه بیداد او وین عهد بیبنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم میرود
بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم میرود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
نوشته شده توسط من و دلم در دوشنبه 1386/08/28 ساعت 1:39 موضوع عاشقانه ها | لینک ثابت
در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی میکردند شادی" غم"غرور "عشق و... روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده و جزیره را ترک کردن.
وقتی جزیره به زیر آب رفت عشق از ثروت که قایقی با شکوه داشت کمک خواست و گفت:آ یا میتونم با تو همسفر شوم؟ ثروت گفت:نه من مقدار زیادی طلا و نقره دارم و جایی برای تو ندارم . عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکانی امن بود کمک خواست. غرور گفت:نه چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد. غم در نزدیکی عشق بود .پس عشق به او گفت:اجازه بده که با تو بیایم غم با صدای حزن آلود گفت: آه من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تنها باشم. عشق سراغ شادی رفت و او را صدا زد اما او انقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را نشنید.اب هر لحظه بالاتر میاد و عشق دیگر ناامید شد که ناگهان صدایی سالخورده گفت من تو را خواهم برد.
عشق از خوشحالی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع سوار قایق شد. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شدکه چقدر به گردن پیرمرد حق دارد.عشق نزد علم رفت و گفت ان پیرمرد کی بود که جان مرا نجات داد؟ علم پاسخ داد : زمان عشق با تعجب پرسید چرا زمان به من کمک کرد؟ علم لبخندی زد و گفت:
زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است
نوشته شده توسط مهسا در شنبه 1386/08/26 ساعت 20:25 موضوع | لینک ثابت
نمي دونم چرا الكي لبخند ميزنم الكي خودمو شاد نشون ميدم از بغض ميخوام بتركم همه رو آروم ميكنم اما خودمو نميتونم از فردايي كه ميخواد بياد ميترسم
از اين كه خدا ميخواد با من چه كار كنه دلم ميخواد فرار كنم دلم ميخواد بميرم
من ميخوام با صداي بلند گريه كنم ميخوام داد بزنم
اي خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
نوشته شده توسط مهسا در جمعه 1386/08/25 ساعت 21:8 موضوع | لینک ثابت
چه امیدها که بر تار مویی بسته بودم
چه سوداها که در سر نمیپروراندم
چه حسرتها که به چشم میدیدم
و چه آرزوها که در ذهن نمی خواندم
افسوس که بر باد شد و رفت
افسوس که با نگاهی بر باد رفت
افسوس که با کلامی رشته رویا ها پاره شد
افسوس که دست ستمگر باد ریشههایم را از خاک بر آورد
افسوس که جور زمانه گرد بر چهرهام نگاشت
افسوس ...
چه نواها که با امید خواندم
چه سوزها که با باد گفتم
چه اشکها که با ابر قسمت کردم
افسوس ...
افسوس که سرابی بیش نبود
دریای بی منتهای وصال
افسوس که نوایم در گلویم خاموش شد
افسوس که باد سوز دل مرا ننشنید
افسوس که ابر بغضش را نشکست
چه عبث پیمودم
چه خیالی .... چه خیالی ،
دل من در رویاست
زندگی در جنگ است !!
من از جفای روزگار نهراسیدم
مرا از جور زمانه باکی نیست
دروود بر سختیها
دروود بر زندگی
دروود بر باد
دروود بر ابر
دروود بر امید
دروود بر بلندای جفای روزگار

نوشته شده توسط من و دلم در جمعه 1386/08/25 ساعت 2:46 موضوع عاشقانه ها | لینک ثابت
چندين سال پيش، دختري نابينا زندگي مي كرد كه به خاطر نابينا بودن از خويش متنفر بود. او از همه نفرت داشت الا نامزدش.
روزي به پسر گفت كه اگر روزي بتواند دنيا را ببيند، آن روز روز ازدواجشان خواهد بود. تا اينكه سرانجام شانس به او روي آورد و شخصي حاضر شد تا يك جفت چشم به دختر اهدا كند. آنگاه بود كه توانست همه چيز، از جمله نامزدش را ببيند.
پسر شادمانه از دختر پرسيد: آيا زمان ازدواج ما فرا رسيده؟ دختر وقتي كه ديد پسر نابيناست، شوكه شد! بنابراين در پاسخ گفت: "متاسفم، نمي تونم باهات ازدواج كنم، آخه تو نابينايي."
"پسر در حالي كه به پهناي صورتش اشك مي ريخت، سرش را پايين انداخت و از كنار تخت دختر دور شد. بعد رو به سوي دختر كرد و گفت:
" ازت خواهش مي كنم مراقب چشمان من باشي."
![]()
نوشته شده توسط من و دلم در سه شنبه 1386/08/22 ساعت 14:21 موضوع نکات آموزنده | لینک ثابت
به دنبال کدامین قصه و افسانه میگردی؟! در این بیغوله رد پایی از یاران نمی یابی ! چراغ شیخ شد خاموش و این افسانه روشن شد : که در شهر ددان،میراثی از انسان نمی یابی !!! در دو روز عمر کوته،سخت جانی کردم با همه نـــــــــــا مهربانان،مهربانی کردم ! همدلی ، هم آشیـــــــــــــــانی ، هم زبانی کردم بعــد از این بر چرخ بازیگر،امیدم نیست ، نیست آن سر انجامی که بخشاید،نویدم نیست،نیست هدیه از ایام جز موی سپیدم نیست،نیست من نه هرگز شکوه ای از روزگاران کرده ام نه شکایت از دو رنگی های یاران کرده ام گرچه شکوه بر زبانم ، میفشارد استخوانم من که با این برگ ریزان،روز و شب سر کرده ام صد گل امید را در سینه پرپر کرده ام ................. دست تقدیر زمانه،کرده همرنگ خزانم پشت سر پلها شکسته،پیش رو نقش سرابی هوشیار افتاده مستی،در خرابات خرابی مهربانی کیمیا شد،مردمی دیریست مرده سر فرازی را که داند،سر به زیری سر سپرده ...... میروم دل مردگی ها را ز سر بیرون کنم گر فلک با من نسازد،چرخ را وارون کنم بر کلام نا هماهنگ جدایی خط کشم در سرود آفرینش،نغمه ای موزون کنم در دو روز عمر خود بسیار حرمان دیده ام بس ملامتها کزین،نا مردمان بشنیده ام سر دهد در گوش جانم،موی همرنگ خزانم من که عمر رفته را بر خاکستر غم چیده ام زین سبب ، گردی ز خاکستر به خود پاشیده ام گر بمانم یا نمانم ، بند این پیر زمانه ام !! ............. 
نوشته شده توسط من و دلم در دوشنبه 1386/08/21 ساعت 13:58 موضوع عاشقانه ها | لینک ثابت
دوباره غروب جمعه شد و من دلم خیلی گرفته ![]()
اومدم اینجا یکم درد و دل کنم ...
از همتون ممنونم که نوشته هامو میخونین ![]()
![]()
![]()
![]()
دلم گرفته آسمون نمیتونم گریه کنم شکنجه میشم از خودم نمیتونم شکوه کنم انگاری کوه غصه ها رو سینه من اومده آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده چندین دل در پی هم به فراموشی سپردندت و تو طعم تلخ فراموش شدن را چشیدی.. اما اینبار که کسی آمده که فراموش کردنت را باور ندارد ، تو خود او را محکوم به فراموش کردن و فراموش شدن نکن.اما دل کوچکم هیچگاه وسعت دل دریائیت را فراموش نمیکند. به خود میبالم که پس از صبرو صبرو بازهم صبرکسی را یافتم، دلی را شناختم که لایق شناختن و ماندن است ... توانستم قلب پاک و مهربانی بیابم که ارزش دوست داشتن را در وجودش حس کنم. حال ندامت را به قلبم راه نمیدهم چون آمدنش ، ماندنش و شاید رفتنش هم نشانی از قلب مهربانش است. * اشک در چشمان من طوفان غم دارد خنده بر لب میکنم تا کس نداند راز من ![]()
نوشته شده توسط من و دلم در جمعه 1386/08/18 ساعت 17:15 موضوع عاشقانه ها | لینک ثابت
بود و نبودم شدی ، همه وجودم شدی ... برای زنده بودن ، تنها دلیلم شدی ببین چه کاری دادی دستم ،که حالا دیگه یه دیوونه هستم اگه بخوای بری از پیشم ، یه عاشقی دلشکسته ام![]()
* من با تو ام ![]()

نوشته شده توسط من و دلم در پنجشنبه 1386/08/17 ساعت 17:49 موضوع عاشقانه ها | لینک ثابت
دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشکهای گرم عاشقونه

نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه 1386/08/17 ساعت 10:17 موضوع عاشقانه ها | لینک ثابت
یه دروغ بزرگ :
من خیلی حالم خوبه ، همه چیز عالی پیش میره ... !!! ![]()
* دروغ چیز بدیه...!
![]()
نوشته شده توسط من و دلم در پنجشنبه 1386/08/17 ساعت 10:8 موضوع مطالب جالب | لینک ثابت
پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی، می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد
رفت. آهسته آهسته می خزید. دشوار و کند... و دورها همیشه دور بود.
سنگ پشت، تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید. پرنده ای در
آسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت : این عدل نیست، این عدل نیست. کاش
پشتم را این همه سنگین نمی کردی، من هیچگاه نمی رسم، هیچگاه... و در لاک سنگی خود خزید
به نیت نا امیدی.
خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد. کره ای کوچک بود. و گفت : نگاه کن،
ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمی رسد. چون رسیدنی در کار نیست،فقط رفتن است. حتی اگر اندکی.
و هر بار که می روی رسیده ای و باور کن انچه بر دوش توست تنها لاکی سنگی نیست، تو پاره ای از
هستی را بر دوش می کشی. پاره ای از مرا.
خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راه ها چندان دور؛ سنگ
پشت به راه افتاد و گفت : رفتن؛ حتی اگر اندکی. و پاره ای از «او» را بر دوش کشید.
* نا امید نباش بچه جون - به خدا توکل کن و برو ! ![]()
نوشته شده توسط من و دلم در چهارشنبه 1386/08/16 ساعت 23:58 موضوع نکات آموزنده | لینک ثابت
بهش گفتم : یه روزی قدرمو میدونی که دیره ، روزی که کسی سراغت نمیگیره یه روزی میدونی که من چی و کی بودم،روزی که از نبودنم غصت میگیره و همچنین گفتم که : باشه خوبم از کنارت ساده میرم، با وجود اینکه میدونم میمیرم به خدا قدرمو میدونی یه روزی،روزی که از تو جدا میشه مسیرم قدرمو میدونی یه روز، یادم میوفتی شب و روز صدام تو گوشت میپیچه مثل یه آه سینه سوز حسرت یک لحظه نگام، دلتنگ میشی بدجور برام اون روزا دور نیست به خدا،حتی به خوابت نمیام چندین بار هم گفته بودم : یه روزی قدرمو میدونی که دیره،اسم من از توی لحظه هات نمیره دیگه نیستم اون شبای پر ستاره،وقتی که دلت بهونمو میگیره اما اون روزا خدا کنه نباشم من میبینم اون شبایی رو که دیگه ، واسه گریه شونه هامو کم میاری ! * فکر کنم دیگه همه چیز تمومه - مسیر کاملا جدا شده ... !
، نشنوم از رفتن من غصه داری
![]()
![]()
![]()

نوشته شده توسط من و دلم در سه شنبه 1386/08/15 ساعت 20:30 موضوع عاشقانه ها | لینک ثابت
خیلی هوای مردن کردم ! ![]()
دعا کنید بمیرم یه سور حسابی میدم بهتون .. !!!!! ![]()
ای خداااااااااااااااا ... ![]()
اگه خود کشی گناه نبود ... چه حالی میداد !
رگمو میزدم و خونمو می پاشیدم به در و دیوار و روی آیینه با خونم مینوشتم : من و دلم! ![]()
* بمیر بابا !![]()

نوشته شده توسط من و دلم در دوشنبه 1386/08/14 ساعت 23:36 موضوع عاشقانه ها | لینک ثابت
از دست تو نیست،دل من از گریه پره مثل تو طاقت نداره،واسه تو هر دم میباره دیگه اشکای من طاقت موندن ندارن نباشی بی تو باز میمیرن،میریزن،بیتو هر دم می بارن یه ستاره داره چشمک میزنه از آسمون داره دلمو میبره،یه جای بی نام و نشون اون ستاه همون چشمای تواِ توو آسمون داره پرپر می زنه،دلم واسه دیدن اون تو تموم دنیامی ، تو تموم حرفامی
تو همه ی لحظه ی گرم عاشق بودنی![]()

نوشته شده توسط من و دلم در شنبه 1386/08/12 ساعت 17:3 موضوع عاشقانه ها | لینک ثابت
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند.
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه كار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به كه زیر لب
بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا
ما را چه غم كه شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او می گشاید ... او كه به لطف و صفای خویش
گوئی كه خاك طینت ما را ز غم سرشت
توفان طعنه خنده ما را ز لب نشست
كوهیم و در میانه دریا نشسته ایم
چون سینه جای گوهر یكتای راستیست
زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم
مائیم ... ما كه طعنه زاهد شنیده ایم
مائیم ... ما كه جامه تقوی دریده ایم
زیرا درون جامه بجز پیكر فریب
زین هادیان راه حقیقت ندیده ایم!
آن آتشی كه در دل ما شعله می كشید
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
دیگر بما كه سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهكاره رسوا! نداده بود
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حكایت عشق مدام! ما
«هرگز نمیرد آنكه دلش زنده شد بعشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما» ![]()
* راستی عشق از نظر شما چه معنی میده ؟!
نوشته شده توسط من و دلم در شنبه 1386/08/12 ساعت 7:36 موضوع عاشقانه ها | لینک ثابت
زندگی یعنی گذشتن از پستی و بلندیها و کسی در زندگی موفق هست که به سلامت از این پستی و بلندیها بگذرد .
زندگی یعنیبا هم تفاهم داشتن ،به هم عشق ورزیدن .
زندگی یعنی شکیبایی بردباری
زندگی همانند سفری است درازا پر از آه و درد پر از شادی و شعف .
زندگی یعهنی پروتز به سوی خوشبختی
زندگی سبد گل است آن رابه دیگران نیز هدیه کنیم
زندگی همچون ریسمانی در قعر چاه است پس بیاید همگی به ریسمان الهی پنا ببریم
زندگی مبادله عواطف است
زندگی سفر است پس بیایید همسفران خوبی برای دیگران باشیم
زندگی ساعت خوش با هم بودن است
زندگی آب روان است پس بیایید آب را گل نکنیم
زندگی رودخانه ای است پر پیچ و خم که در مسیری به سوی خشکی می رود و در مسیری به اقیانوس بیکران حق
زندگی گذرگاه پر پیچ و خم ناکامی ها و مرارت ها و زمانی مسیر خوشبختیها است
در زندگی برای رسیدن به خوشبختی باید همانند کوه استوار بود
در زندگی برای رسیدن به خوشبختی باید از هفت خوان سختیها عبور کرد
نوشته شده توسط من و دلم در شنبه 1386/08/12 ساعت 7:10 موضوع نکات آموزنده | لینک ثابت
باور نکن تنهاییت را، من در تو پنهانم تو در من
از من به من نزدیکتر تو ، از تو به تو نزدیکتر من !
باور نکن تنهاییت را،تا یک دل و یک درد داریم
تا در عبور از کوچه ی عشق بر دوش هم سر میگذاریم
دل تاب تنهایی ندارد،باور نکن تنهاییت را
هر جای این دنیا که باشی من با تو ام تنهای تنها
من با تو ام هر جا که هستی حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز، با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر، با من بیا تا کعبه ی دل
باور نکن تنهاییت را ، من با تو ام منزل به منزل..
نوشته شده توسط من و دلم در پنجشنبه 1386/08/10 ساعت 0:30 موضوع عاشقانه ها | لینک ثابت
منو درگیر خودت کن تا جهانم زیر و رو شه
تا سکوت هر شب من با هجومت زیر و رو شه
بی هوا بدون مقصد سمت طوفان تو میرم
منو درگیر خودت کن تا که آرامش بگیرم
با خیال تو هنوزم مثل هر روز و همیشه
هر شب حافظه ی من پر تصویر تو میشه
با من غریبگی نکن با من که در گیر تو ام
چشماتو از من برندار من مات تصویر تو ام
تو همینجایی همیشه با تو شب شکل یه رویاست
آخرین نقطه ی دنیا توو جهان من همینجاست
تو همینجایی و هر روز من به تنهایی دچارم
منو نزدیک خودم کن تا تو را یادم بیارم
با من غریبگی نکن با من که در گیر تو ام
چشماتو از من برندار من مات تصویر تو ام
....

نوشته شده توسط من و دلم در سه شنبه 1386/08/08 ساعت 9:48 موضوع عاشقانه ها | لینک ثابت

دختره اونجا نشسته،گریه میکنه،زاری میکنه ..... !!!!
* منم اینجا نشستم واسه شما گلواژه مینوسیم !
نوشته شده توسط من و دلم در دوشنبه 1386/08/07 ساعت 11:2 موضوع عاشقانه ها | لینک ثابت
پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش من رسیدم رو به آخر، تو بیا شروع من باش شبو از قصه جدا کن،چکه کن رو باور من خط بکش رو جای پای گریه های آخر من اسمتو ببخش به لبهام،بی تو خالیه نفسهام خط بکش رو باور من،زیر سایه بون دستام خواب سبز رازقی باش،عاشق همیشگی باش خسته ام از تلخی شب،تو طلوع زندگی باش من پر از حرف سکوتم،خالیم رو به سقوطم بی تو و آبیه عشقت،تشنه ام کویر لوتم نمی خوام آشفته باشم،آرزوی خفته باشم تو نذار آخر قصه،حرفمو نگفته باشم پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش من رسیدم رو به آخر، تو بیا شروع من باش تو بیا شروع من باش
نوشته شده توسط من و دلم در یکشنبه 1386/08/06 ساعت 19:34 موضوع عاشقانه ها | لینک ثابت

صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم
و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ،
براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و من مي شنوم
مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد
آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگيز من مي شنوم
به آسمان بگو که من مي شکنم ! هر آنچه تو را شکسته
و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته...

نوشته شده توسط من و دلم در شنبه 1386/08/05 ساعت 11:0 موضوع | لینک ثابت
سر دو راهی قرار گرفتم نمی دونم چی میشه نمی دونم چکار کنم دیگه حتی درست و غلط هم تشخیص نمیدم آخه بد بختی حرفه دله نمیشه به هر کسی گفت بعضی موقع ها به خودم میگم بی خیال این دل لعنتی بشم و به زمزمه هایی که میگه گوش نکنم! اما نمیشه یه احساسی بهم میگه اگه یه روزی برسه که به خودم بگم چرا به حرفه دلم گوش نکردم شاید بگیید بابا این دختره داره چرت و پرت میگه ! یه زمانی وقتی کسی بهم میگفت عاشق شده یا کسی رو دوست داره نمی فهمیدم یعنی چی؟ اما حالا میفهمم در کنار همه ی نامردی های روزگار در کنار همه ی سختی ها وقتی احساس کنی یکی تو زندگیت هست که دوستش داری آروم میشی احساس خیلی قشنگیه اما میترسم این روزهای قشنگ تموم شه!
نوشته شده توسط مهسا در جمعه 1386/08/04 ساعت 21:58 موضوع | لینک ثابت
نمی دانستم مرا به عنوان زیباترین می خوانی نمی دانستم که مرا به عنوان تنهاترین عشقت در این دنیا می دانی نمی دانستم می خواهی دریا را سنگفرش زیر پایم کنی نمی دانستم شقایق را به یاد من می کاری نمی دانستم تا این که خود فهمیدم فهمیدم که دوستت دارم فهمیدم که چشمان زیبایت را دوست دارم فهمیدم که تو را زیباترین می دانم فهمیدم که فقط تو میتونی تنها عشقم باشی فهمیدم که آسمان را برای آمدنت چراغانی کنم فهمیدم که تا شقایق هست زندگی باید کرد دوستت دارم و فقط به تو می اندیشم ای سرا پا همه خوبی ولی نمی دانم تو مرا دوست داری؟
به امید روزی که با هم باشیم!

نوشته شده توسط مهسا در جمعه 1386/08/04 ساعت 12:46 موضوع | لینک ثابت
الحق والانصاف که بعضی ها خوب حرف دل آدمو میزنن ! ... مثل همین نمونه .. یه تنها یه عاشق، یه فانوس شکسته ، یه مرداب توو پاییز، یه صحرا خاک خسته ، نمیخوام بمونم برام دنیا سیاهه ، حضورم غریبه ، غرورم بی پناهه ، شب عشق شب درد، شب تنهایی مرد ، شب بغض شب کوچ ، شب سربی شب سرد ، شب خاموش بی روزن ، شب مرگ هم آوایی ، شب سنگی شب سربی ، شب آوار تنهایی... شبی که لحظه های بی تو بودن- نفس گیره سیاهه بی عبوره ، سکوتم آخرین فریاد عشقه ، خیالت آخرین سنگ صبوره... هنوزم بغض باروونیه چشمات میتونه واسه دلتنگیم بباره .. توو این پاییزسنگی دست سردت ، رو زخم بی کسیم مرحم بذاره !! Hami ![]()

![]()
نوشته شده توسط من و دلم در پنجشنبه 1386/08/03 ساعت 12:26 موضوع | لینک ثابت
یه مدت باید نبود
یه مدت باید بی خبر بود..
طولانی یا کمشو نمیدونم-
شاید فردا-شاید ۱ ماه دیگه-نمیدونم![]()
اما اگه نبودم
نگران نشو...
~داری عوض میشی
-من هر روز عوض میشم![]()
~آره..اما تو چیزای سطحی..اینی که داره عوض میشه..عمقیه..نمیدونم چیه..اما مواظب باش!
دنیا داره میچرخه..یا من دارم میچرخم..یا آدما!نچرخین-نچرخین!
شاید منو بشناسی..شایدم نشناسی..اما فک کنم کمتر کسیه که خود واقعی منو بشناسه..
اما وقتی اینجا رو میخونی..میدونم با خودت فک میکنی که همیشه ناراحته و اینا..
اما من از اون آدمای ناراحت دپرسی که خودشونم ناراحت نشون میدن و اونجوری نیسم..دلمم میخواد روشون بالا بیارم..![]()
اما من اینجا..
فقط لحظه هایی که ناراحتم مینویسم..لحظه هایی که فقط باید نوشته شن و تموم شن!
و بدون که من همیشه..
تو همه ی زندگیم
دارم بازی میکنم!![]()
واسه همین..هیچ وقت نمیتونی بشناسیم..
شاید فقط کسایی میشناسنم که هیچ وقت جلوشون بازی نکردم!
اما حالا..
من همیشه..حتی وقتی ام که ناراحتم.. میخندم!
چون به ناراحتیا هم باید خندید-به زندگی باید خندید- به همه چی باید خندید-و رفت!![]()
اینا رو گفتم که نمیدونم
بدونی که من بدترین وضعم باشم..میخندم و سر به سر آدما میذارم و دیوونه بازی در میارم!
بدونی که من الانم دارم میخندم-میخندم و میرم-
بخند بابا!![]()
بخند به زندگی
تا روش کم شه!
یه مدت باید نبود
یه مدت باید بی خبر بود...
نوشته شده توسط من و دلم در چهارشنبه 1386/08/02 ساعت 20:7 موضوع | لینک ثابت
چرا کسی منو بیدار نمی کنه؟؟ !
داره به جاهای خطرناک میرسه ها !
هم اکنون نیازمند . . . . . .
هیچی ولش کن بی خیال ! ![]()
* حالت تحول دارم .
تو رو خدا Help Me ![]()
نوشته شده توسط من و دلم در چهارشنبه 1386/08/02 ساعت 12:29 موضوع | لینک ثابت
روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است .
تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ آدرس دچار اشتباه ميشود
و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ،
زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود
با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود
تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد .
پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند
و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:
گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم
ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي .
راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته .
من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه .
فردا ميبينمت .
اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه .
واي چه قدر اينجا گرمه !!! ![]()
نوشته شده توسط من و دلم در سه شنبه 1386/08/01 ساعت 22:43 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

من در این وبلاگ حرف های دلمو میزنم...
(¯`v´¯) عشق (¯`v´¯)
عشق فلسفه ی روح غنی
عشق عادت قلبای سخی
عشق آیینه آب روان
عشق آتشکده قلب جوان
عشق پرواز دو پرنده
عشق همراز سوزنده
عشق همنفس دل
عشق سازد و همدل
عشق ساقی هستی
عشق یاغی مستی
عشق بازار حراج
عشق حرکت امواج
عشق حضور همراه
عشق همسفر راه
عشق رمیدن دلها
عشق شکفتن گلها
عشق شکستن ضابطه ها
عشق پیوند عاطفه ها
عشق یک روح در دو تن
عشق ما هستیم نه من
عشق لذت بخشش
عشق بانوی سرکش
عشق ما من عاشق
عشق راز خلایق
عشق عروج عاشق
عشق مهد شقایق
عشق حجت دلست
عشق همراه منست
عشق آشیان پرنده ست
عشق سایبان منست
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
POWERED BY