تبليغاتX
من ، تو و یه عالمه حرف
ستاره ها وقتی میشکنن میشن شهاب اما دل که میشکنه میشه سوال بی جواب!

دلم گرفت ای هم نفس، پرم شکست تو این قفس

توو این غبار، توو این سکوت

چه بی صدا ، نفس نفس

از این نامهربونی ها ، دارم از غصه میمیرم

رفیق روز تنهاییم ، یه روز دستاتو می گیرم

توو این شب گریه میتونی ، پناه هق هقم باشی

تو ای همزاد همخونه ، چی میشه عاشقم باشی ؟!


دوباره من دوباره تو دوباره عشق دوباره ما

دو همنفس دو همزبون دو همسفر دو همصدا

تو ای پایان تنهایی ، پناه آخر من باش

توو این شب مرگی پاییز، بهار باور من باش

بذار با مشرق چشمات ، شبم روشن ترین باشه

میخوام آیینه خونه با چشمات همنشین باشه

دلم گرفت ای هم نفس ، پرم شکست تو این قفس

تو این غبار تو این سکوت

چه بی صدا نفس نفس ...

* حامی

020

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/30ساعت 23:2  توسط من و دلم | 
دوست دارم تمام زندگيمو با بي خيالي طي كنم...

البته اگه بشه !

تمام چيزايي رو كه قرار بود به باد بدم ؛
به باد دادم !!

* خوش به حالت باد جان !

پس عُق ميزنم رو تمام حقيقت هاي دنيا

مگه غیر از اینه ؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/30ساعت 17:22  توسط من و دلم | 

 در عشق به معنی زخمی شدن روحه!

همونطور که زخم بوجود اومده در بدن برای التیام به زمان نیاز داره، روح زخمی هم برای فراموشی و التیام زخمش به زمان احتیاج داره. البته نمی دونم لازمه بگم یا نه که زمان دومی از اولی بیشتره!

می فهمی که ؟!

02

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/29ساعت 17:8  توسط من و دلم | 

000

شنیدم گفته ای از من بریدی
به روی عشق و نامم خط کشیدی
شنیدم گفته ای در چشم پاکم
نشان از اشک بی تابی ندیدی


نپرسیدی ز حال و روزگارم
ز قلب و دیده های بی قرارم
نپرسیدی چرا دلسرد و خاموش
به لب سودای آوازی ندارم


تو رفتی و من از دنیا بریدم
به کنج تلخ تنهایی خزیدم
تو رفتی و من از درد جدایی
به رنج بی صدایی تن کشیدم


تو رفتی و دلم دیوانه تر شد
گذشتی از دل و بی بال و پر شد
به جرم عاشقی و بت پرستی
تمام هستی ام زیر و زبر شد


به من گفتی نماندی در کنارم
به دست باد و رقص روزگارم
اگر چه فاخری آیین من نیست
هنوز آیین عشق آموزگارم


برو ای عشق بی همتای دیروز
ز درس عاشقی برگی بیاموز
اگر چون آسمان زیبا و پاکی
به آیین جفا خوبی نیاموز


برو ای ساقی مغرور و مدهوش
ز من این نکته را دریاب و درنوش
اگر بینا شوی بر کرده خویش
نکردم یاد زیبایت فراموش


بجز دستان تو ایمان من نیست
نباشی این دل ویران من نیست
تو هستی آنکه از جان می پرستم
عزیزم عشق من شعر و سخن نیست


تو بودی ورد جادوی زبانم
تو هستی عشق من آرام جانم
تو قلب سرد من عاشق نمودی
که می بینی به این دنیا نشانم


اگر دلخسته و گریانترینم
اگر دلبسته و رسواترینم
به عشق پاک تو ای جان زیبا
بدان تا زنده ام عاشقترینم


بخوان از دیده ام پیمان من را
وفای عشق بی پایان من را
ببین با جرم این احساس زیبا
چه زیبا می بری ایمان من را
 

نمی دانی مگر ای جان دلدار
شدم بر نور چشمانت گرفتار
دگر با دوری از اندیشه عشق
دل بی تاب و لرزانم میازار

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/29ساعت 17:4  توسط من و دلم | 

آخه من هيچي ندارم كه نثار تو كنم       تا فداي چشماي مثل بهار تو كنم

مي درخشي مثل يك تكه جواهر توي جمع       من ميترسم عاقبت يه روز قمارت بكنم

من مثل شباي بي ستاره سرد و خاليم      خب ميترسم جاي عشق،غصه را يار تو كنم

تو مثل يه قصه پر از خاطره هستي        نميخوام من بي نشون ، نشونه دارت بكنم

تو كه بي قرار ديدن شب و ستاره اي       واسه ديدن ستاره بي قرارت بكنم

مثل دريا بي قراري نميتوني بموني       من چرا مثل يه بركه، بي قرارت بكنم

تو بگو ، خودت بگو با تو بمونم يا برم؟!       آخه من هيچ نميخوام كه غصه دارت بكنم ..

01 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/20ساعت 11:28  توسط من و دلم | 
طی شد این عمر٬تو دانی به چه سان

پوچ و بس تند چنان باد دمان

همه تقصیر من است این که خودم می دا نم

که نکردم فکری

          که تأمل ننمودم ٬روزی

                ساعتی یا آنی

که چه سان می گذرد عمر  گران؟

"کودکی "رفت به بازی٬ به فراغت به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیاط

همه گفتند:کنون تا بچه است

            بگذارید بخندد شادان

که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست

                 بایدش نالیدن

من نپرسیدم هیچ

              که پس از این ز چه رو

                         نتوان خندیدن؟

هیچکس نیز نگفت:

            زندگی چیست؟چرا می آییم؟

بعد از این چند صباح

        به کجا باید رفت؟

با کدامین توشه ٬به سفر باید رفت؟

من نپرسیدم هیچ٬هیچکس نیز نگفت.

"نو جوانی"سپری گشت به بازی٬به فراغت٬ به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ وحیاط

بعد ازآن باز نفهمیدم من

        که چه سان عمر گذشت؟

لیک گفتند همه

          که جوان است هنوز

بگذاریدجوانی بکند

              بهره از عمر برد٬کامروایی بکند

بگذارید که خوش باشد و مست

            بعد از آن باز ورا عمری هست

یک نفر بانگ بر آورد که:او

            از هم اکنون باید فکر آینده کند

دیگری آوا داد:

            که چو فردا بشود ٬فکرفردا بکند

سومی گفت:همانگونه که دیروزش رفت

                 بگذرد امروزش٬همچنین فردایش...

با همه این احوال

          من نپرسیدم هیچ

               که چه سان دی بگذشت؟

آن همه قدرت و نیروی عظیم

                به چه ره مصرف گشت؟

نه تفکر٬نه تعمق و نه اندیشه دمی

             عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی

چه"توانی"که ز کف دادم مفت

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

قدرت عهد شباب

            می توانست مرا تا به خدا پیش برد

لیک بیهوده تلف گشت جوانی...هيهات

آن کسانی که نمی دانستند

           زندگی یعنی چه٬

                            رهنمایم بودند

عمرشان طی شده بیهوده و بی ارزش و کار

و مرا می گفتند که چو آنها باشم٬

                  که چو آنها دايم

                       فکر خوردن باشم٬

                           فکر کشتن باشم٬

فکر تأمین معاش

          فکر ثروت باشم٬

                              فکر یک زندگی بی جنجال٬

                                         فکر همسر باشم

کس مرا هیچ نگفت:

          زندگی ثروت نیست

                       زندگی داشتن همسر نیست

زندگانی کردن٬ فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

             و صد افسوس که چون عمر گذشت٬

                       معنی اش فهمیدم

حال می پندارم هدف از زیستن این است رفیق

من شدم خلق که با عزمی جزم

                    پای از بند هوی ها گسلم

پای در راه حقایق بنهم

با دلی آسوده٬ فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل

مملو از عشق و جوانمردی وعلم

          در ره کشف حقایق کوشم 

"زره جنگ"برای بد و ناحق پوشم

            ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم

                 آنچه آموخته ام٬ بر دگران نیز نکو آموزم

شمع راه دگران و با شعله ی خویش

                ره نمایم به همه٬ گرچه سر و پا سوزم

من شدم خلق که مثمر باشم نه چنین زاید و بی جوش و خروش

عمر بر باد و به حسرت خاموش

ای صد افسوس که چون عمر گذشت

                 معنی اش فهمیدم.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/20ساعت 1:14  توسط من و دلم | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/19ساعت 13:53  توسط من و دلم | 

خوش به حال آسمان كه هر وقت دلش بگيرد بي بهانه مي بارد

به كسي توجه نمي كند

از كسي خجالت نمي كشد

 مي بارد و مي بارد و...

اينقدر مي بارد تا آبي شود

 ‌آفتابي شود...!!!

 کاش...

...

 

کاش مي شد مثل آسمان بود

كاش مي شد وقتي دلت گرفت آنقدر بباري تا بالاخره آفتابي شوی

بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/18ساعت 15:17  توسط من و دلم | 
 

من آن موجم كه آرامش ندارم

به آساني سر سازش ندارم

هميشه در گريز و در گزارم

نمي مانم به يك جا ، بي قرارم

سفر يعني من و گستاخي من

هميشه رفتن و هرگز نماندن

هزاران ساحلو ناديده ديدن

به پرسشهاي بي پاسخ رسيدن

من از تبار دريام،از نسل چشمه سارم

رها تر از رهايي حصار بي حصارم

ساحل حصار من نيست،پايان كار من نيست

هم درد و يار من نيست،كسي كه يار من نيست

** در انتظار من نيست **

صداي زنده بودن،در خروشم

به ساحل چون ميايم خموشم

به هنگامي كه دنيا فكر ما نيست

براي مرگ هم در خانه جا نيست

اگر خاموش بشينم روا نيست

دل از دريا بريدن كار ما نيست

من از تبار دريام ...

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/18ساعت 15:14  توسط من و دلم | 

ESHGH

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/18ساعت 12:37  توسط مهسا | 
بهترین دوست اون دوستی كه بتونی باهاش روی یك سكو ساكت
بنشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس كنی بهترین
گفتگوی عمرت رو داشتی.

ما واقعاً تا چیزی را از دست ندیم، قدرش را نمی‌دونیم،
ولی در عین حال تا وقتی كه چیزی رو دوباره بدست
نیاریم، نمی‌دونیم چیزی را از دست دادیم.

اینكه تمام عشقت رو به كسی بدی، تضمینی بر این نیست كه
اون هم همین كارو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته
باش، فقط منتظر باش تا اینكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه
و اگه اینطور نشد، خوشحال باش كه توی دل تو رشد كرده.

در یك دقیقه میشه یك نفر رو خرد كرد، در یك ساعت میشه
كسی را دوست داشت و در یك روز میشه عاشق شد ولی یك عمر
طول میكشه تا كسی رو فراموش كرد.

دنبال نگاه‌ها نرو، چون میتونن گولت بزنن، دنبال
دارایی نرو چون كم‌كم افول می‌كنه دنبال كسی برو كه
باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یك لبخند میشه یه روز
تیره را روشن كرد. كسی را پیدا كن كه تو را شاد كنه.

دقایقی توی زندگی هستن كه دلت برای كسی اونقدر تنگ
میشه كه میخوای اونو را از رویات بیرون بكشی و توی
دنیای واقعی بغلش كنی.

رویایی رو ببین كه میخوای. جایی برو كه دوست داری.
چیزی باش كه میخوای باشی. چون فقط یك جون داری و یك
شانس برای اینكه هر چی دوست داری انجام بدی.

آرزو می‌كنم به اندازه كافی شادی داشته باشی تا خوش
باشی، به اندازه كافی بكوشی تا قوی باشی، به اندازه
كافی اندوه داشته باشی تا یك انسان باقی بمونی و به
اندازه كافی امید تا خوشحال بمونی.

همیشه خودتو جای دیگران بگذار، اگر حس میكنی چیزی
ناراحتت میكنه، احتمالاً دیگران را آزار میده.

شادترین افراد لزوماً بهترین چیزها رو ندارن، اونا فقط
از اونچه تو راهشون هست بهترین استفاده رو میبرن.

شادی برای اونایی كه گریه می‌كنن و یا صدمه می‌بینن
زنده است. برای اونایی كه دنبالش میگردن و اونایی كه
امتحانش كردن. چون فقط اینها هستن كه اهمیت دیگران رو
تو زندگیشون میفهمن.

عشق با یك لبخند شروع میشه، با یك بوسه رشد میكنه و با
یك اشك تموم میشه. روشنترین آینده همیشه روی گذشته
فراموش شده، شكل میگیره. نمیشه تا وقتی كه دردها و
رنجها را دور نریختی، توی زندگی به درستی پیش بری.

وقتی به دنیا اومدی، تو تنها كسی بودی كه گریه می‌كردی
و بقیه می‌خندیدن. سعی كن یه جوری زندگی كنی كه وقتی
رفتی، تنها تو بخندی و بقیه گریه كنن.

لطفاً این متن رو به اونایی كه براتون ارزش دارن
بفرستین. برای اونایی كه زندگی شما رو لمس كردن.
اونایی كه وقتی احتیاج داشتین، باعث شدن بخندین.
اونایی كه باعث شدن وقتی ناراحت بودین، سمت روشن
واقعیتها رو ببینین. اونایی كه شما میخواید بدونن كه
شما قدر دوستی با اونا رو میدونین. اگه این كار را
نكنین، خوب براتون اتفاقی بدی نمی‌افته ولی تنها شانس
روشن كردن روز یك دوست با یك نامه رو از خودتون
گرفتین.
+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/13ساعت 20:58  توسط مهسا | 
بدون خطر کردن، به دست آوردن دوست داشتنی ها چگونه ممکن است و چه ارزشی دارد؟
 
خطرات می توانند محک عشق باشند و قلب را بیازمایند.
 
 دوست داشتن، خود را به خطر افکندن است و عشق، چشم پوشیدن از خود.
 
عشق، خود را ندیدن است و او را دیدن،
 
و اگر عاشق خود را دید، او را در خود دیده و جز او را نمی بیند.
 
هر چیزی قیمتی دارد و قیمت معشوق حقیقی، همه چیز است، حتی بیش از همه چیز.
 
هر چیزی به قیمتی حا صل می شود و اما معشوق حقیقی خودت را می خواهد، کامل و تمام و خالصانه.
 
کم است، کم است حتی اگر همه چیزی را فدای او کنی و خود را قربانی اش.
 
اگر او یگانه حقیقت است، پس همه چیز کم است...
 
زیبایی حقیقی نایاب و دور از دسترس است.
 
 حقیقت زیبا، دست یافتنی نیست بلکه خودش می یابد و با خودش می برد.
 
حقیقت فرّار است و هرگز در یک جا باقی نمی ماند.
 
اگر برای دمی هم او را ببینی و تجربه اش کنی، این به تمام زندگی می ارزد و ارزش مردن را دارد.
 
بعد از دیدن زیبایی حقیقی، بدون آن زیستن، زندگی نیست
 
و پس از دیدن آن زیبایی، مردن، مردن نیست...
 
 و سرانجام عاشق در وجود معشوق می میرد. اما در معشوق، مرگ راه ندارد.
 
پس عاشق در معشوق متولد می شود و خود، معشوق می گردد.
 
معشوق نیز در عاشق، آشکار می گردد.
 
 و عاشق در می یابد که معشوق خودش بوده و عاشق حقیقی، همان معشوق بوده.
 
این گونه است که عشق و عاشق و معشوق یکی می شوند زیرا یکی  بوده اند و یکی هستند.
 
در حضور الهی، این چنین زندگی کنید.
 
آنگاه رستگارید.
+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/13ساعت 20:54  توسط مهسا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من در این وبلاگ حرف های دلمو میزنم...
(¯`v´¯) عشق (¯`v´¯)
عشق فلسفه ی روح غنی
عشق عادت قلبای سخی
عشق آیینه آب روان
عشق آتشکده قلب جوان
عشق پرواز دو پرنده
عشق همراز سوزنده
عشق همنفس دل
عشق سازد و همدل
عشق ساقی هستی
عشق یاغی مستی
عشق بازار حراج
عشق حرکت امواج
عشق حضور همراه
عشق همسفر راه
عشق رمیدن دلها
عشق شکفتن گلها
عشق شکستن ضابطه ها
عشق پیوند عاطفه ها
عشق یک روح در دو تن
عشق ما هستیم نه من
عشق لذت بخشش
عشق بانوی سرکش
عشق ما من عاشق
عشق راز خلایق
عشق عروج عاشق
عشق مهد شقایق
عشق حجت دلست
عشق همراه منست
عشق آشیان پرنده ست
عشق سایبان منست

پیوندهای روزانه
فریاد...
عشق یعنی....
داستان لاک پشت
پس از باران ...
ای ساربان آهسته ران ..

آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
آرشیو موضوعی
عاشقانه ها
تصاویر
نکات آموزنده
مطالب جالب
نویسندگان
مهسا
من و دلم
پیوندها
دلشكسته تنها
پسرونه عشقولانه دخترونه
دردو دل قاصدك جوان
مجيد
تنهاترین من، تنها نذار منو
گذرگاه خيال
و خداوند عشق را آفرید
مینای تنها
دلم میخواد...
اشکی از جنس خدا
شب بارانی
๑۩۞۩๑غریبه آشنا๑۩۞۩๑
جوک و اس ام اس(ستاره خانم)
سوگند عشق
فارنهایت
آسمون عاشقي
مشكي رنگ عشقه
دوست داشتم(سوگند جون)
سياوش
دفتر عشق
زندگي زيباست اگر...
عشق مشرقي
چشمان آبي
بزرگترين وبلاگ ايراني
عاشقت خواهم ماند
دل نوشته ها
من و سحر
asemane por setareh
ماردین
غریب آشنا دوستت دارم تورا
تارا جون
كلبه محبت
ماردین هادی سرشت
bahane
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM