![]() |
![]() |
|
| ستاره ها وقتی میشکنن میشن شهاب اما دل که میشکنه میشه سوال بی جواب! |
|
ندانستم که من کيستم,ولي دانستم تو کي هستي,ندانستم که عاشق کيست
ولي دانستم عشق چيست,احساس نکردم شب و روز ميگذرد ولي احساس کردم اين تويي که ميگذري,دستهايم را باز خواهم گذاشت تا تو را در اغوش بگيرم. قلبم را خواهم بست تا هيچکس ديگري وارد ان نشود,چشمانم را خواهم بست تا تصويري به غير از تصوير تو در ان نقش نگيرد. ندانستم زمستان کي گذشت,ندانستم بهار امد,ندانستم بهار هم دارد ميرود فقط دانستم اين ما هستيم که مانده ايم و گذشتن هارا تماشا ميکنيم,تماشا ميکنيم و براي روزهايي که رفته و بر نميگردد اشک ميريزيم ,ندانستم دستانم بهم ميرسند دانستم دستانم به تو نميرسند,بعد از همه ي ندانسته هايم دانستم که دوست داشتن تو تنها چيزي است که تا اخر عمر خواهد ماند و من دوست دار توام و دانستم که عشقم تنها براي توست...... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/06/27ساعت 17:11 توسط مهسا |
|
|
جوانی مسلمان در دهکده ی خویش آسوده می زیست. اندامی موزون و چهره ای زیبا داشت و نامش ارسلان بود. از خردسالی پرهیزکار و پارسا بود. روزی فرشته ای از آسمان به دیدارش آمد. به او گفت: «اخلاص تو شایسته ی پاداشی بزرگ است. آمده ام تا به تو مژده دهم که به زودی امام شهر خواهی شد و بر همه ی مومنین سروری خواهی یافت، به شرط آنکه با من پیمان بندی که همه ی عمر با زنان سر و کار نداشته باشی و جز از دور بدیشان منگری.
جوان، غافلانه این پیمان را گردن نهاد و چندان سر مست نام و نشان شد که یاد از بی احتیاطی خود نکرد. روزگاری گذشت و او چنان محترم و بزرگ شد که در خیالش نیز نگنجیده بود. دارایی بیت المال که در دست او بود از حد تصورش فزون بود، هرچند که سر پرست بیت المال به حسب عادت پیش از دادن سهم امام نیمی از آن را به جیب می ریخت. اما همینکه سالی بگذشت، ارسلان پی برد که این همه افتخار و آسایش، بی اندکی عشق به کار نمی آید. هر روز صبح می گفت که درین سودا مغبون شده است. آخر یک روز اَمنه ی زیبا را دید : چشمانی دلفریب و عارضی گلگون داشت. دل در بند مهر او بست و گفت: «خدا حافظ زندگانی با شکوه و جلال! خدا حافظ ای بندگی پر احترام! من به دهکده ی خود باز می گردم، زیرا دیگر از مال دنیا به جز اَمنه ی زیبا چیزی نمیخواهم». فرشته بار دیگر به نزد او آمد و از سست طبعی ملامتش کرد. اما عاشق وارسته به او گفت: « نظری به محبوبه ی من افکن تا ببینی که چسان درین سودا مغبونم کرده بودی، سود خویش را از سودا بر گیر و به حال خویشم گذار، که هرچه را به جز اَمنه باشد به تو می بخشم. حتی به بهشت هم بی اَمنه نمی روم». |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/06/16ساعت 13:5 توسط مهسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من در این وبلاگ حرف های دلمو میزنم...
(¯`v´¯) عشق (¯`v´¯) عشق فلسفه ی روح غنی عشق عادت قلبای سخی عشق آیینه آب روان عشق آتشکده قلب جوان عشق پرواز دو پرنده عشق همراز سوزنده عشق همنفس دل عشق سازد و همدل عشق ساقی هستی عشق یاغی مستی عشق بازار حراج عشق حرکت امواج عشق حضور همراه عشق همسفر راه عشق رمیدن دلها عشق شکفتن گلها عشق شکستن ضابطه ها عشق پیوند عاطفه ها عشق یک روح در دو تن عشق ما هستیم نه من عشق لذت بخشش عشق بانوی سرکش عشق ما من عاشق عشق راز خلایق عشق عروج عاشق عشق مهد شقایق عشق حجت دلست عشق همراه منست عشق آشیان پرنده ست عشق سایبان منست |
| پیوندهای روزانه |
|
فریاد... عشق یعنی.... داستان لاک پشت پس از باران ... ای ساربان آهسته ران .. آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
عاشقانه ها تصاویر نکات آموزنده مطالب جالب |
| نویسندگان |
|
مهسا من و دلم |
|
RSS
|