|
من ، تو و یه عالمه حرف
|
|||||
|
به جز تو کسی رو تو دلم راه نمیدم! |
|||||
|
درباره وبلاگ
در این وبلاگ از همه چی میگم
فهرست اصلی آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
|
ّپایان
این وبلاگ واسه همیشه بسته شد! با همه ی خاطراتش... پایان
به قلم : مهسا در پنجشنبه 1389/06/18 ساعت 20:26 موضوع: | + یه حس غریب منو از تو می گیره !
دنبال یه بهونه برای گریه کردن سرم را به هر دیوار سردی تکیه می دادم به دنبال یه بهونه تا دل تنگم رو سبک کنم و یاد او تنها بهونه بود ... آره واقعیت من این است، هنوز غرق رویام کاش چشمهایمان رو به واقعیت باز می شد و حیف . حیف تو که یه دیوونه رو دوست داری کسی رو دوست داری که هنوز عاشق یه مرده است ... و تنهایی رو به با تو بودن ترجیح میده و تو با حیرت به دنبال اون یار قدیمی اون پسرک سرمست که امروز بیگانه است دلم می سوزه . برای تو . برای خودم . برای همه اونایی که به بازی گرفتم آه ... می دانم که حتی به خدا هم نمی توانم گلایه کنم می دانم ... می دانم همان چیزی که هستی اش را ماهها در تک تک سلولهایم حس کرده بودم واقعیتی که از آغاز در بند بند وجودم رخنه کرده بود سرابی بیش نبود .
به قلم : من و دلم در سه شنبه 1388/12/04 ساعت 12:23 موضوع: عاشقانه ها | + گل سرخ
زمستان بود و فصل روسپیدی ها برون افتاده پیدا بود دندانهای سرماها تو گویی خنده بر بیچاره ها می کردنمی دانم چرا؟ به من گفتي اگر دوست ميداري مرا اكنون گل سرخي مهيا كن ميان شهر گرديدم به هر گل فروشي بود پرسيدم كه گل داري؟ گفت:گل بهر كه و بهر چه مي خواهي؟ گفتم براي لعبتي طناز وافسونكار و آشوبگر جوابم داد در دل اين سرما هرگز گل سرخي نمي يابي به سان تشنه اي بودم كه مي گردد پي آبي خجل و شرمسار سر در گريبانم فرو بردم ولي ناگه ز چاك سينه ام ديدم گل سرخي همان گل را براي تو فرستادم نمي دانم پسنديدي يا كه مستانه خنديدي!!!
به قلم : مهسا در یکشنبه 1388/11/04 ساعت 13:41 موضوع: عاشقانه ها | + كجايي؟! خداحافظ..
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟ چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟ خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی
به قلم : من و دلم در سه شنبه 1388/02/29 ساعت 0:21 موضوع: عاشقانه ها | + فریاد...
دلم از خزان گرفت دلم از نبودنت گرفت دل من دل نبود واژه ی خواستنی بود محال جام عشقی بود تهی! لابه لای این همه خواب رویای عشق تو هم رفت به خواب و خودت نیامدی ای عشق و مرا سوزاندی مرا بردی به خواب خوابی از جنس ناب خواب...! چه کسی مرا بیدار خواهد کرد؟! با کدامین سنگ؟! با کدامین داد! با کدامین فریاد...
به قلم : مهسا در پنجشنبه 1388/01/20 ساعت 14:22 موضوع: عاشقانه ها | + ...
لحظه های زندگی را می گذرانیم تا به خوشبختی برسیم غافل از این که خوشبختی همان لحظه هایی است که میگذرانیم!
به قلم : مهسا در پنجشنبه 1388/01/20 ساعت 14:9 موضوع: عاشقانه ها | + حامی دلم گرفت ای همنفس پرم شکست تو این قفس تو این غبار تو این سکوت چه بی صدا نفس نفس از این نامهربو نی ها دارم از غصه میمیرم رفیق روز تنهایی یه روز دستاتو میگیرم تو این شب گریه میتونی پناه هق هقم باشی تو ای همزاد هم خونه چی میشه عاشقم باشی دوباره من دوباره تو دوباره عشق دوباره ما دو همنفس دو هم زبون دو همسفر دو هم صدا تو ای پایان تنهایی پناه آخر من باش تو این شب مرگی پاییز بهاره باور من باش بذار با مشرق چشمات شبم روشن ترین باشه می خوام آیینه خونه با چشمات همنشین باشه دلم گرفت ای همنفس پرم شکست تو این قفس تو این غبار تو این سکوت چه بی صدا نفس نفس...
به قلم : مهسا در دوشنبه 1387/11/07 ساعت 15:0 موضوع: | + |
||||
|
T | |||||